تبليغاتX
دل نوشته های کیومرث
آنچه مرا نکشد مرا نیرومندتر خواهد ساخت "گوته"
 تجدید قوا!!!

برای مدتی نخواهم نوشت ! می دونم که خبر بد رو اینجوری نمیدن :دی . ولی نگران نشید چیزی نشده ! می رم و با نیروی دو چندان برمی گردم ! هر چند اونقدر زود به زود آپ نمی کردم که حالا دلتنگ  نوشته هام بشید ! فقط خواستم بگم که یه یکی دو ماهی اینجا سر نزنید که اگه بزنید با سرمی خورید به طاق ! البته می تونید نوشته های قبلیم رو مفهومی بخونید و مرور کنید وقتی برگشتم ازتون می پرسم! 

همین ...

|+| نوشته شده توسط کیومرث در جمعه چهارم دی 1388  |
 بدون شرح !

دموکراسی می گوید: رفیق حرفت رو خودت بزن، نانت رو من می خورم.

مارکسیسم می گوید: رفیق نانت رو خودت بخور، حرفت رو من میزنم.

فاشیسم میگوید: رفیق نانت را من میخورم، حرف را هم من میزنم و تو فقط برای من کف بزن.

اسلام دروغین می گوید: تو نانت را بیاور به ما بده و ما قسمتی ازآن را جلوی تو می اندازیم و حرف بزن اما آن حرفی که ما می گوییم.

اما اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور، حرفت را هم خودت بزن. من فقط برای اینم که تو به این حق برسی. 

(دکتر شریعتی)


|+| نوشته شده توسط کیومرث در جمعه بیست و هفتم آذر 1388  |
 بدون شرح !!
  

|+| نوشته شده توسط کیومرث در شنبه چهاردهم آذر 1388  |
 من هستم !

 اگه دکارت الان بود به جای جمله " من فکرمی کنم ٬ پس هستم " می گفت :


من دانشجو هستم ٬ پس هستم .

من مدرک دارم ٬ پس هستم .

من کار ندارم ٬ پس هستم .

من اعتیاد دارم ٬ پس هستم .

من می خواهم اپلای کنم ٬ پس هستم .

من فشن هستم ٬ پس هستم .

من رشوه می دهم ٬ پس هستم .

من دروغ می گویم ٬ پس هستم .  

من هر روز کلی دروغ می شنوم ٬ پس هستم .

من هر روز کلی متظاهر و ریاکار می بینم  ٬ پس هستم .

من مسلمانم ولی اسلام را نمی شناسم ٬ پس هستم .

من ایرانی ام ولی عشق خارج دارم ٬ پس هستم .

من دیگران را نژادپرست می دانم ولی حالم از هرچی عرب و افغانی و پاکستانی به هم میخوره ٬ پس همچنان هستم .

من تحلیلگر سیاسی هستم ٬ پس هستم .

من را فرت وفرت می گیرند  ٬ پس هستم .

من در چاله های خیابان ها می افتم ٬ پس هستم .

من گوشت می خرم کیلویی 15 هزارتومن ٬ پس هستم .

من نون می خرم دونه ای 30 تومن ٬ پس هستم .

من پراید بنجل سوار می شوم ٬ پس هستم .

من 50 متر جا را رهن می کنم 10 میلیون ٬ پس هستم .

.

.

.

آری من هستم .مهم نیست چگونه ٬ مهم این است که هستم ...

 

|+| نوشته شده توسط کیومرث در شنبه چهاردهم آذر 1388  |
 قرآن ; تویی که نشناختمت !!!
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه كس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل كرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام . یكی ذوق میكند كه ترا بر روی برنج نوشته،‌یكی ذوق میكند كه ترا فرش كرده ،‌یكی ذوق میكند كه ترابا طلا نوشته ،‌یكی به خود میبالد كه ترا در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی كنیم ؟  

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای حفظ كردن تو با شماره صفحه ،‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یك معرفت است یا یك ركورد گیری؟ ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند ،‌حفظ كنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نكنند .   
. آنچه ما باقرآن كرده ایم تنها بخشی از اسلام است كه به صلیب جهالت كشیدیم

خوشا به حال کسی که دلش رحلی است برای تو .

منبع : وب سایت دکتر شیری 

|+| نوشته شده توسط کیومرث در یکشنبه سوم آبان 1388  |
 کریمر علیه کریمر ...ببخشید ...دانشجو علیه مسئول خوش برخورد!

بعد از خواندن این مطلب درد دلمان تازه شد ! بزرگان گفته اند که " وصف العیش نصف العیش " . گفتیم حیفه که شما را در حداقل نصف این عیش شریک نکنیم :

خوشم میاد که تو دانشکده  ما از این خبرا نیست ! کسی به کسی نمیگه به ما مربوط  نمیشه ! خداییش برخوردشون بد نیست با ارباب و رجوع و گدا و شاهزاده   و هر کسی که حواله میشه بهشون ! منتها همه اینها به شرطیه که تو اتاقشون تشریف داشته باشن . البته از خوش اقبالی ما اربابان رجوع  , وقتهایی که خودشون تو دفترشون نیستن از مصا حبت با منشی هاشون که سنی بین 4  تا 6 سال بلکم کمتر دارن لذت می بریم ! حالا خودشون کجا تشریف دارن , اینجاشه که به ما ربط نداره !!ا

اما جونم براتون  بگه ازبرنامه روزانه یکی از این اعجوبه های مفقود الاثرکه به دلایل امنیتی از آوردن اسمشون معذورم : 

تو یه کتاب عهد قبل از انقلاب خوانده  بودم که ساعت کار ادارات از ساعت 8 بلکم زودتر شروع می شود . اما حضرت ایشون حول و حوش ساعت 9-9:30 - بعد از کلی تضرع اربابان رجوع یه لنگه پا مانده پشت اتاق ایشون  به درگاه خدا , تشریف فرما می شوند و جماعتی را غرق در شوق و شعف می کنند . شنیدم که در جواب توپ بدون تشر یکی هم قطاران سرخ زبان ما - که سبزی سرش به سبزی جماعت کوچه و بازار عصر حاضر می مانست - افاضات فرمودند که :"خب چیه مگه ! رفته بودم بچه ام رو بذارم مهد " . از آنجایی که امروز صبح اون منشی 4 -5 ساله خلق  رئیس سی و چند ساله رو تنگ کرده امیدی به گشایش  گره از کار ما نیست امروز . و لیکن در صف طویل زیارت حضرت ایشون زنبیل قرمز گل گلی  را  از آفیس بروبچ ارشد که از فرط مشغله  زیاد هنوز  به خرید امروز خونشون نرفتن به  عاریت می گیرم و زنبیل بیچاره را در آنجا کاشته  و به کلاس درس اساتید با جانمان برابر و چندی شان بهتر از آن می روم . جسممان در کلاس و دل و جانمان پیش زنبیل که نه , پیش صاحب زنبیل ...!!! ساعت نزدیک 12 است . از شوق اتمام درس استاد به همراه بروبچ و حلقه ای از یاران به سراغ زنبیل بینوا می روم ! عجبا ! چه می بینیم !! زنبیلم از جایش تکان نخورده ! هنوز در این بهت به سر می برم  که با صدای اعتراض جمعی از هم مکتبان به خود می آیم .حضرت ایشون رو می بینم که این بیچارگان  را با خلق خوش! از آفیس به بیرون پرت می کند . بله گمان به درست برده اید , خوردیم به ناهار . خودمان نیز شکممان به پشت چسبیده از فرط گشنگی! ساعت 1 بر می گردیم و پشت در مذکور دخیل می بندیم و استغاثه  به درگاه حق تعالی که " یا غیاث المستغیثین " . و حضرتش بشنید و اجابت بکرد این دعا که " هو سمیع علیم " . چندی از یاران را خوشحال یافتم چرا که شد آنچه باید می شد . ساعت نزدیک 2 است . در همان کتاب فوق الذکر ساعت اتمام کار ادارت را ساعت 4 ذکر کرده بود . راست  و دروغش با نویسنده ی بینوای کتاب ! زنبیلمان را می بینم که خسته اما پرامید به جلو می رود که به یکباره اولیا مخدره کیفش را روی دوش انداخته و قصد رفتن می کند . شنیدم که با خاطری منبسط به یکی از نزدیکان ما می گفت :"من باید برم بچه ام رو از مهد بیارم" . ساعت همان  2 است. اوراست می گفت . رفت و کودکش (همان منشی) را از مهد برد و نیاورد !!  و ما ماندیم و زنبیلمان و حوضمان !!!!!!!!


|+| نوشته شده توسط کیومرث در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388  |
 کی ... ؟

یادمه وقتی مدرسه می رفتیم وقتی معلم شاکی می شد که "کی این پوست تخمه هارو ریخته زیر این میز ؟ کی مدادشو اینجا تراش کرده ؟ کی این کاغذ باطله هارو ریخته رو زمین ؟ کی اینجا تف کرده ؟ کی ...؟"

یه دفعه همهمه کنون به حالت تمسخرمی گفتیم :" آقا حتما کار بعدازظهریاس! " یا اگه بعداز ظهری بودیم می گفتیم: " آقا کاراین صبیاس! نامردا این کارو می کنن که مارو خراب کنن! "

حالا که دانشگاه می ریم وقتی شاکی می شیم که "کی چیکار کرده ؟ ", با اعتماد به نفس میگن :" ای نامردا ! الهی به زمین گرم بخورن . کار خودشونه! این کارو می کنن تا نظام رو بدنام کنن! الهی خیر نبینن!!!!"

|+| نوشته شده توسط کیومرث در شنبه بیست و یکم شهریور 1388  |
 الگوریتم مسخ بومی

بالاخره خبرگزاری ایرنا هم به پخش "جومونگ" اعترض کرد! (خداییش حق هم دارن بندگان خدا )اما مردم که نمی تونن سرگرم نشن , می تونن ؟ حالا به مردمی که  نمی تونن سرگرم نشن پیشنهاد می کنیم برای سرگرم شدن و مسخ نشدن توسط "جومونگ ویانگوم و اوشین و…" الگوریتم  زیررا به هر زبانی که بلدند انجام دهند .

1- تا وقتی موفق به انجام شرط مرحله( ب)  نشده اید لوپ بزنید...  ببخشید ...از سرگرم شدن توسط جومونگ انصراف داده تا بیش از این مسخ نشوید.

1-الف) به هرآب وآتشی که لازم است بزنید و لیست تمام فیلم های سینمایی , سریالها , انیمیشن ها , تئاترها و هر چیزسرگرم کننده دیگر که توانایی همزمان سرگرم کردن و مسخ بومی شما را دارد و تاریخ تولید آنها مربوط به قرن بیستم است , از صداوسیما و یا از هرارگان مربوط و نامربوط  دیگرتهیه کنید .

1-ب) لیست تهیه شده در مرحله (الف)  را به همراه مقادیر معتنابهی اسکناس به یک آدم  بیکار بسپارید تا دی وی دی , سی دی ,  وی اچ  اس , و هرگونه ی سرگرم کننده ای که ازلیست مذکور وجود دارد را فراهم آورد . اگرسریال "چهل سرباز" را گیر نیاوردید به مرحله (ب) بروید و تعداد آدم های بیکار و اسکناس  را به مقدار لازم افزایش دهید و نیز به مرحله (الف) رفته و  از تاریخ تولید , یک قرن کم کنید  .

2- حال شروع کنید به تماشای آنچه که از مراحل فوق  بدست آورده اید . در این مرحله  به خود  ببالید چون نه "جومونگ" , نه "کبرا 11" و نه هر مسخ کننده غیر بومی دیگر توانایی مسخ شما را نخواهد داشت .   

 

|+| نوشته شده توسط کیومرث در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388  |
 به یاد پیمان ابدی

دیروز صدا و سیما فیلم "چشم های نامحسوس " رو از شبکه یک پخش کرد. دیدن این فیلم از این جهت برام جالب  بود که آخرین فیلمی بود که زنده یاد "پیمان ابدی" در آن صحنه های خطرناک  و اکشن رو انجام می داد. برای همین خیلی مشتاق بودم فیلمی رو که پیمان ابدی, کسی که چندین سال خطرناکترین و هیجان انگیزترین صحنه های فیلمی مانند "کبرا 11" رو انجام داده و جان سالم به در برده بود ,  جون خودش رو پای اون  گذاشته ببینم .انتظار داشتم فیلمی رو ببینم که حداقل آخرین کار پیمان ابدی یه فیلم در خور توجه باشه . اما بعد از دیدن تقریبا  نیمی از فیلم , گذشته از موضوع سفارشی و نخ نما شده ی آن , از نحوه ی بازی چندش آور بازیگران ,از کارگردانی مبتدیانه , از فیلمنامه سراسر شعار وحرفهای بی ربطش , حالم  بهم خورد.شک ندارم اگه اخبار بیست و سی  رو می دیدم اینقدر حالم بد نمی شد . تنها چیزی که کمی آرومم کرد هنرنمایی "پیمان ابدی" و تیمش در خلق صحنه ترمز بریدن و سقوط اتوبوس به ته دره بود . یقینا نمیشه این صحنه رو با صحنه های حیرت انگیزی که تو فیلم" کبری 11" کار کرده مقایسه کرد اما از قدیم گفتن هرچی پول بدی آش می خوری . اینا این صحنه ها  هم از سرشون زیاده. فقط این وسط کسی مثل پیمان ابدی حیف شد . خدایش بیامرزد

|+| نوشته شده توسط کیومرث در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388  |
 

پریشب به همت فریدمون (داداش کوچیکه) فیلم " گیس بریده" ی جمشید حیدری رو به اتفاق خانواده تماشا کردیم.بعد از اینکه فیلم تموم شد , یاد جمله زیر از" برتاند راسل" افتادم . احساس کردم شاید وقتی این جمله رو می گفته  ایرانی ها تو ذهنش بوده :

" در جهان نوین اگر جوامعی بدبختند به سبب آن است که نادانی ها ,

 عادتها , اعتقادها و عاطفه هایی دارند که برایشان از آسایش , 

نیکبختی و حتی از خود زندگی نیز مهم تر است ."

|+| نوشته شده توسط کیومرث در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388  |
 
 
بالا